بی تو به يك پلك زدن خواهم مرد... ببخش منو مریم...

مريم عزيزم خودت بهتر از هركسي ميدوني زندگي من به وجودت بسته هست...
چرا تنهام گذاشتي؟
به چه دليلي؟
مني كه تو نفسهام بودي و لحظه به لحظه مثل نفس كشيدن كه يادم نميره اسم تو رو روي لبام تكرار ميكنم چرا بايد دو روز بسوزم؟
ديروز بعد از اينكه از بيمارستان اومدم خونه و دوباره دوباره كتابمو باز كردم هر يك خط كه ميخوندم ميرفتم تو فكر، تو فكر تو...
تو فكر نبودت...
به يك نقطه خيره ميشدم و به نبودت فكر ميكردم...
چشمام بي اختيار خيس ميشد...
خودكار تو دستم بود...
وقتي با فكر تو خيره بودم بي هيچ تسلطي اسم زيباتو تو كتابم مينوشتم و بعد از لحظاتي كه به خودم ميومدم،كتاب جلوي من ديگه درسي نبود...
كتاب خاطراتم شده بود...
اسم تو كه روش بود با خيسي چشمام ديگه ناخوانا بود...
و بازهم با خوندن هرخطي از كتاب...
تكرار ميشدم...
تا وقتي كه فهميدم چشمام از سوز اشك ديگه ناي باز بودن نداره...
خوابم نميومد...
يعني نه ميتونستم بخوابم نه ميخواستم كه بخوابم...
اما مجبور بودم تو كنج اتاقم به فكر تو چشمامو كه ميسوخت ببندم و باز خيالم از تو خالي نبود...
دوست نداشتم كه ديگه بازشون كنم...
دنياي بي تو كه ديگه ديدني نداره...
نميتونم مريم...
بی تو به يك پلك زدن خواهم مرد...
من بي تو نميتونم...
زندگي براي من جهنمه...
من دوستت دارم...
عاشقتم...
نبود تو از نبود هركسي برام سخت تره...
تحمل ندارم...
برگرد...
تو رو به اسمت كه دنيامي قسم ميدم برگرد...
اگه از يه آدم نفسشو بگيري چي ميشه؟
زنده ميمونه؟
نفسمي تو...
تا از بين نرفتم برگرد...
بخدا ميميرم...
بخدا...
ميدوني جون تو از هر كس و ناكسي برام با ارزش تره ، به جون خودت مريم صبر ندارم بي تو...
دست و پا زدن منو ببين...
خوب نگاهم كن...
برگرد...
دنياي من...
نفس من...
برگرد...
باور كن ميميرم...
برگرد مريم...
برگرد...
منتظرتم مريم...

گر تو را از ابلهی کردم رها ، برمن ببخش
بر سر پیمان نه بر مهر و وفا ، بر من ببخش
راه ورسم عاشقی را نا بلد چون کودکان
اشتباه و ناروا کردم خطا ، بر من ببخش

ببخش عزیزجونم دلم جوونی کرده
با تو اگه یه لحظه نامهربونی کرده![]()





![]()























