آسمان هم گاهي دلش ميگيرد... من كه آدمم...
يعني من حق ندارم دلتنگ شم؟ خب چرا آخه؟
ببين الان همين تويي كه چشم دوختي به حرفاي نصفه كارم خودت اگه يكي تو دنيات داشته باشي كه همه كست باشه ها اونوقت توي دلش بدوني آرزوي مرگ داره چي بهت دست ميده؟
قاطي نميكني تو؟ ببين اگه تموم زندگي و نفسات بهش وابسته باشه حتي اين لبخند كوچولوهاتم از وجود داشتنه اون كنارت بدوني بياي اينو بشنوي كه دوس داره بميره چيكا ميكني...
آره شايد تو دلت بگي جلوش وا ميسم ميگم چته نگام كن بينم،
شايد بگي جلوش وا ميسي دستاتو دو طرف صورتش ميذاري با انگشتات صورتشو ميمالي ميگ چته خب لب وا كن به من بگو...
اونم دهن باز ميكنه از تموم بديات ميگه اصلا ميگه چون تو هستي پيشمو كنارم ميخوام بميرم يا ميگه بابا از قيافت بدم مياد
يا از چشات و نگات بدم مياد
يا ميگه حالم از قدت بهم ميخوره يا ميگه توي هيچي ندار آزارم ميدي يا ميگه اخلاق گندت اذيتم ميكنه...
اصلا بابا دستاي دخترونه و كوچولوشو مشت ميكنه ميكوبه به سينت ميگه بابا حالم از خودت بهم ميخوره و خسته شدم...
ديگه آخرش همينه با همين دستاي كوچولو و نازش بزنتت ديگه و آخرش اينه ببيني چشاش ميلرزه و گريه ميكنه...
شايد تو بگي همينجاس با همه وجود يواش دستاتو ميبري زير بغلاشو محكم بغلش ميكني...
آرومش ميكني و ميبوسيشو باهاش حرف ميزني ديگه...
هوم؟
اما بابا پيشت باشه ديگه نه اينكه نيست...
سه ماه باشه كه كور باشي...
ميگم كور چون چشمامو من يكي وقتي نبينه گلمو نميخوامشون خب بابا...
نيستش گلمو با اين همه فاصله كه نميدونه يه كلمه شيش حرفي رو چطور تو گلوم رسوب خورده آخه من سرمو كجا بكوبم بابا دوسش دارم من دوسش دارم سختمه اين حرفش سختمه خدا چرا آخه...
چرا...
خدا مريمم پيشم باشه كه بخدا اينجوري نميشم كه من...
دست ندارم من نوازشش كنم با تموم وجودم؟
لب ندارم با همه وجودم ببوسمشو گونشو ناز بدم؟
آغوش ندارم من؟
بازو ندارم من بين بازوهام بگيرمشو فشارش بدم بدون حرفي نه كل كلي نه توجيهي نه زر زدني فقط نازش بدمو آرومش كنم؟
ندارم؟
زبون ندارم؟
دارم بابا...
بلدم من بابا...
اما نيس...
منم دلم بخدا داغونه بابا تنگه آخه چرا گل من مرگشو بخواد پس من چي؟
تو اين روزا ديگه خيلي چيزا رو گذاشتم كنار كه اون فكر ميكرد جنبه محدوديت واسش داره يا توي ذهنش ازم يه آدم تند و سختگير و زندونباني داشت من همشو انداختم كنار با اينكه تموم اعصابو روحمو تحريك ميكنه همش اما ديگه گذاشتم كنار اما من بابا دلم گرفته...
مرد دلش نبايد بگيره؟...
چطوري نگيره وقتي ميبينه ارزشش از خيلي خيلي چيزا كمتره...
دلتنگيا و خواسته هاش اصلا حتي ديده نميشه...
بابا منم آدمم دل دارم خب دل بستم بهش تا حدي كه تموم دنيا و زندگيمه اونوقت چرا...
چطوري دلم نگيره وقتي سه ماهه خواسته اي جز ديدنش نداشتم اما ديگه نميگم...
چطوري نگيره وقتي فقط دلم ميخواس بهم بگي كجاس اما اين برداشتو كرده كه ازم بايد اجازه بگيره نه اي خدا نه به جون خودم من اينقد بد و بدفكر نيستم كه تو فكر ميكني...
چطوري نگيره وقتي حالا تموم وجودم پر از حرفه اما دو ساله نشده يه بارم حتي بياد پاي حرفام بشينه...
چطوري نگيره وقتي دو ساله هرگز گوشام حرفاي دل كوچولوشو نشنيده...
حرفايي كه اوناس سبكش ميكنه...
آرامشش ميده...
روحشو آروم ميكنه تا ديگه نخواد مرگشو و دلك منو خون نكنه...
بابا من دوسش دارم كه حالا همه چيزم داغونه...
من دوسش دارم كه سوخته وجودم...
چرا لب وا نميكني...
چطور ميشه زندگي بدون حرف دلش كه بهم نزنه مگه چند نفرو داره بابا منم ديگه...
چطور نگيره دلم وقتي اصلا نميخواد بگه به من تا سبك بشه...
اصلا همش به كنار،
چطور نگيره وقتي اون دوس داره بميره اما نميدونه يكي هست كه با اشارش ميميره...
عاشقشه و جز اون خدا ميدوني كه دلخوشي اي نداره...
ببين الان همين تويي كه چشم دوختي به حرفاي نصفه كارم خودت اگه يكي تو دنيات داشته باشي كه همه كست باشه ها اونوقت توي دلش بدوني آرزوي مرگ داره چي بهت دست ميده؟
قاطي نميكني تو؟ ببين اگه تموم زندگي و نفسات بهش وابسته باشه حتي اين لبخند كوچولوهاتم از وجود داشتنه اون كنارت بدوني بياي اينو بشنوي كه دوس داره بميره چيكا ميكني...
آره شايد تو دلت بگي جلوش وا ميسم ميگم چته نگام كن بينم،
شايد بگي جلوش وا ميسي دستاتو دو طرف صورتش ميذاري با انگشتات صورتشو ميمالي ميگ چته خب لب وا كن به من بگو...
اونم دهن باز ميكنه از تموم بديات ميگه اصلا ميگه چون تو هستي پيشمو كنارم ميخوام بميرم يا ميگه بابا از قيافت بدم مياد
يا از چشات و نگات بدم مياد
يا ميگه حالم از قدت بهم ميخوره يا ميگه توي هيچي ندار آزارم ميدي يا ميگه اخلاق گندت اذيتم ميكنه...
اصلا بابا دستاي دخترونه و كوچولوشو مشت ميكنه ميكوبه به سينت ميگه بابا حالم از خودت بهم ميخوره و خسته شدم...
ديگه آخرش همينه با همين دستاي كوچولو و نازش بزنتت ديگه و آخرش اينه ببيني چشاش ميلرزه و گريه ميكنه...
شايد تو بگي همينجاس با همه وجود يواش دستاتو ميبري زير بغلاشو محكم بغلش ميكني...
آرومش ميكني و ميبوسيشو باهاش حرف ميزني ديگه...
هوم؟
اما بابا پيشت باشه ديگه نه اينكه نيست...
سه ماه باشه كه كور باشي...
ميگم كور چون چشمامو من يكي وقتي نبينه گلمو نميخوامشون خب بابا...
نيستش گلمو با اين همه فاصله كه نميدونه يه كلمه شيش حرفي رو چطور تو گلوم رسوب خورده آخه من سرمو كجا بكوبم بابا دوسش دارم من دوسش دارم سختمه اين حرفش سختمه خدا چرا آخه...
چرا...
خدا مريمم پيشم باشه كه بخدا اينجوري نميشم كه من...
دست ندارم من نوازشش كنم با تموم وجودم؟
لب ندارم با همه وجودم ببوسمشو گونشو ناز بدم؟
آغوش ندارم من؟
بازو ندارم من بين بازوهام بگيرمشو فشارش بدم بدون حرفي نه كل كلي نه توجيهي نه زر زدني فقط نازش بدمو آرومش كنم؟
ندارم؟
زبون ندارم؟
دارم بابا...
بلدم من بابا...
اما نيس...
منم دلم بخدا داغونه بابا تنگه آخه چرا گل من مرگشو بخواد پس من چي؟
تو اين روزا ديگه خيلي چيزا رو گذاشتم كنار كه اون فكر ميكرد جنبه محدوديت واسش داره يا توي ذهنش ازم يه آدم تند و سختگير و زندونباني داشت من همشو انداختم كنار با اينكه تموم اعصابو روحمو تحريك ميكنه همش اما ديگه گذاشتم كنار اما من بابا دلم گرفته...
مرد دلش نبايد بگيره؟...
چطوري نگيره وقتي ميبينه ارزشش از خيلي خيلي چيزا كمتره...
دلتنگيا و خواسته هاش اصلا حتي ديده نميشه...
بابا منم آدمم دل دارم خب دل بستم بهش تا حدي كه تموم دنيا و زندگيمه اونوقت چرا...
چطوري دلم نگيره وقتي سه ماهه خواسته اي جز ديدنش نداشتم اما ديگه نميگم...
چطوري نگيره وقتي فقط دلم ميخواس بهم بگي كجاس اما اين برداشتو كرده كه ازم بايد اجازه بگيره نه اي خدا نه به جون خودم من اينقد بد و بدفكر نيستم كه تو فكر ميكني...
چطوري نگيره وقتي حالا تموم وجودم پر از حرفه اما دو ساله نشده يه بارم حتي بياد پاي حرفام بشينه...
چطوري نگيره وقتي دو ساله هرگز گوشام حرفاي دل كوچولوشو نشنيده...
حرفايي كه اوناس سبكش ميكنه...
آرامشش ميده...
روحشو آروم ميكنه تا ديگه نخواد مرگشو و دلك منو خون نكنه...
بابا من دوسش دارم كه حالا همه چيزم داغونه...
من دوسش دارم كه سوخته وجودم...
چرا لب وا نميكني...
چطور ميشه زندگي بدون حرف دلش كه بهم نزنه مگه چند نفرو داره بابا منم ديگه...
چطور نگيره دلم وقتي اصلا نميخواد بگه به من تا سبك بشه...
اصلا همش به كنار،
چطور نگيره وقتي اون دوس داره بميره اما نميدونه يكي هست كه با اشارش ميميره...
عاشقشه و جز اون خدا ميدوني كه دلخوشي اي نداره...
خدايا نداره...

عروسك كوچولوي من باور كن به همون خدايي كه بهترين جاي دنيا به عشقمون جواب داده بود قسم به تموم بزرگي و مهربونيش قسم ميخورم من يكي يه تار ناز و نازك موي سرتو به دنيا دنيا نميدمو هرگز نخواهم داد بخدا سختمه تو دلت اينطوري پره...
من مردم...
مرد داغون ميشه عشقش دلش اينقدر خسته باشه آخه بابا مگه من چقد دلخوشي دارم بابا چققققققققققدر بخدا تويي...
فقط تويي...
فقط تو...
كاش باشي...
خودم بلدم چجوري تو بغلم آرومت كنم...
مال خودمي...[♥]
+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ ساعت 2:13 توسط محمد