دلنوشته من...
که امروز چند بار فرو ریختم...
از دیدن کسی که تنها لباسش شبیه تو بود…
خب بذار لب وا کنم منم یکم حرف بزنم...
الان دقیقا سر در گمم توی زندگیم...
گاهی آدم یه فرصت کوچیک میخواد واسه اعتماد واسه همدلی واسه اینکه به عشق اعتماد کرد...
من دلم تنگه...
خیلی تنگه...
خیلی وقته که خیلی چشام ازش دوره...
ندیدمش...
یا اگه الان داری میخونی مطلبمو بهتره بگم ندیدمت...
مریم؟ با توام آره با توام مریم خانومم خیلی وقته ندیدمت دلم تنگه...
دلم تنگ دیدنته...
دلم تنگه اون انتظار باحالو تکو واقعا تکو بی نظیره که تنهامو قدم میزنم تا گلم برسه...
میشینم پا میشم اصن انگار دل تو دلم نیست...
اون انتظاری که هی ساعت گوشیتو نگاه میندازی اما اصلا به ساعتت حواست نیستا... میفهمی دنیا؟...
دلم تنگه اون لحظس که از یه فاصله کوچولو چشم به عشقم میفته اما تا برسه اصلا انگار رو زمین نیستم...
دلم تنگه نگاه اولمونه...
تموم لحظه های کنار هم بودنمون...
وای...
تک تک اون لحظه ها که دلم میخواد بغلت کنم اما...
اما . . .
دلم تنگه یه مشت حرفه...
گاهی یه چند دقه حرف زدن در مورد زندگی میتونه زیرو رو کنه عشقو توی زندگی...
دلم تنگه اون لحظه قشنگ اما غم انگیز جدا شدن از کنار همو برگشت به اس ام اساس...
که با همه وجودت دلت میخواد عشقت برگرده...
یه لحظه جای خیره شدن به قدماش که تک تکو دونه دونه و ناز داره میره فقط یه لحظه برگرده...
این دفعه آخری که گلم رفت اصلا نفهمیدم اما بس دوسم داشت لب پنجره وایساد که فقط یه لحظه ببینمش...
آخ دلم تنگه اون لحظه هاس...
اون وقتی که داری بر میگردی سمت خونه ها اما دلت بدجور از چند لحظه قبلت گرفته و تنگه که کاش یکم بیشتر پیشش بودی...
هی...
آره...
گاهی خیلی قشنگه حرف بزنی و جدی بگیری زندگی آینده رو...
یه چیزی . . .
دلم تنگه اون لحظه هس که چشم توی چشم عشق میشمو میگم سلام عزیز دلم . . .
دلم گرفته و تنگشه...
منو دوسم داشته باش...
تنها کسمی... :*