راستش گاهی میه که توی زندگیت اصلا نمیدونی چیکار کنیو داغون میشی از همه سمت...
الان من دقیقا توی همین موقعیتم...
از طرفی عاشق طرفمم و اینقدر دوسش دارم هر کاری واسش میکنمو از طرفی هم روش حساسمو دلم میخواد فقط مال خودم باشه و از طرفی اون منو دوس داره اما دور و اطرافیانشو حواشیهای من براش مهمتر از خودمه...
خب خواهش میکنم از شمایی که میخونی مطلبمو یه راهی جلوی پام بذاری...
اون عشق منه...
عمر این عشق کم نیست که بشه بهش بی تفاوت بود...
عمرش بالاستو من واقعا دوسش دارمو شک ندارم اگرم بره من هرگز همچین تجربه دوباره ای نخواهم داشت حتی روزی ببینم عروس دیگریه...
سخته ها یعنی ببین متلاشیت میکنه ببینی اونی که همیشه با لالاییه حرفای تو توی رویاش خوابش میبرده حالا توی واقعیت یکی دیگه بخواد با دستاش بخوابونتش...
این کمترین تصویر ویرون کننده واسه مردیه که همه دارو ندارش همین عشقشه...
اگه دلش میخواد پاک باشه...
اگه میخواد مرد واقعی باشه...
اگه میخواد محکم باشه...
اگه میخواد پشت باشه...
اگه میخواد با خدا باشه...
اگه دوس داره پول درآره...
اگه میخواد همه چیزو بدست بیاره خب واسه اینه پای کسی بریزه که از صمیم قلب دوسش داره دیگه...
منم دلم میخواد همه چیزو برای فقط یه نفر کسب کنم اما اون...
منو ترجیح نمیده به آزادیش...
منو ترجیح نمیده به اموری که دست خودشه تغییرش...
منو ترجیح نمیده به خونوادم...
خونواده من در واقع پدرم مذهبیه و مادرمم زنشه مثل خودشه و من عاشق دینم بودم و در کنارش هم دینمو داشتم هم آزادیمو یعنی خواستم همه چیز در حد اعتدال داشته باشم ولی متاسفاه برای طرف من خونوادم مهمترن تا خودش...
من بریدم...
من واسه خدایی که خودش بهم عشقمو داده بودو همیشه بیشتر درکش میکردم وقتی عشقمو کنارم میدیدم بنده بودم...
من اون خدایی رو که بهم این عشق رویایی رو داد دوست داشتم...
همین عشق بود که احتیاج منو به باور خدا و ایمان بهش بیشتر کرد چون میفهمیدم برای خوب بودن باید در خونه کی برم...
تویی که مزخرفات منو میخونی نمیدونم چند سالته مردی یا زنی اما مطمئنا عزیزی داری که روش حساسی...
مردی داری که روش حساسی یا زنی داری که روش حساسیو این حساس بودنو خدا توی وجودت یه غریزه قرار داده پس باید هممون حفظش کنیم دیگه اما یه عده هم دلشون این حساسیتو نمیخواد...
عقلشون بیشتر از خداستو لازم نمیدونن خب...
منم مثل اکثر آدما توی دنیا از روی عاشق بودنم گلمو دوس دارمو حساسم روش اما این حساسیت فقط خودمو از بین برده پس از اونی دلخورم که اینو توی جونم گذاشته و از پدر مادری دلخورم که اینو نهادینه کردن توی وجودم به اسم دین...
خونوادم مذهبی هستن اما خشکو تعصبی نه ولی همینشم دلخواه طرفم نیست...
این همه حرفو قرار بود تلفنی بهش بزنم اما خب دوس نداشت یا ندیده زنگمو واسه همین نوشتم. شمایی که خوندی اگه میخوای نصیحتم کنی ننویسی چیزی بهتره چون میدونم اشتباس کارم اما از بین رفتم...
من هنوزم دوسش دارم...
کاش عاشق خوده وجودم بود تا باهام حرف میزدو بخاطر منم شده بعضی چیزا رو یه جاهایی فقط رعایت میکرد...
ببخش خواننده عزیز.
دلتنگیه...
وقتی کسی نباشه حرف بزنی نوشتن بد نیست گرچه آزار میده...
من اهل نصیحت نیستم اما از من به همتون یه کلوم حرف:
برای کاراتونو انتخاباتون همون اولش خدا رو توش اندازه بگیرین...
همون اولشا وگرنه...
خدافظ.