خسته ام... هم زبانم باش عزیزم...


با من از دردهایت سخن بگو . دردهایی که چشمهایت را بارانی میکند وقتی بی پروا و آسوده خیال مسیر ذهن و قلبم را می گذراند.
با من از رنج هایت سخن بگو . رنج هایی که بر چهره ات گرد بی تابی و اندوه پاشیده و چهره معصومانه ات را سیلی خور آماج مرارتهایش کرده است .
با من از درونت بگو که روزهاست بیخودانه می گرید و تو بی آنکه بخواهی یا بدانی ، چشم هایم را همراه و همراز رازهای درونت کرده ای .
بامن از نبودنمت بگو ، آنگاه که هستی و می گریی . آنگاه که آتشی از درونت زبانه می کشد و بیرحمانه تمام آرامشم را خاکستر میکند .
با منت از غمهایت بگو ، شاید شانه های خسته و بی توانت اندکی آرام گیرد و سنگینی بارش را برای لحظه ای هرچند کوتاه بر دوشهای من بیقرارت بگذارد . دوست دارم...
با من بگو از هر آنچه مایه آرامش و التیام توست .
بامن بگو که شنیدن حرف ها و صدایت را دوست دارم . . .

بی تو دلم میگیرد عزیزم
و با خودم میگویم
کاش آن یک بار که دیدمت
گفته بودم
که بی تو گاه دلم میگیرد
که بی تو گاه زندگی سخت میشود
که بی تو گاه
هوای بودنت دیوانهام میکند مریم
اما نمیگفتم
که این «گاه» ها
گهگاه تمامِ روز و شب من میشوند
آن وقت بغض راه گلویم را میگیرد
درست مثل همین روزها عشق نازنینم...![]()
