...maryam... :*

روز تنهایی من...روز نیلوفری یاد تو بود
یاد آن لبخند نگاهت... یاد رویایی آغوش تو بود...
روز تنهایی من... چهره سرد زمین یخ زده بـــــــــــود
گره مردمک چشم تو باز،به نگاه شب تنهایی من زل زده بود
روز تنهایی و غم...قدر دلتنگی من...
آسمان پیدا بود...
آخرین قطرۀ اشکم روی بیراهۀ ذهنم لغزید
یاد باد...یاد خاکستری بغض قدیمی،که در آغوش نگاه تو شکست
یادی از رنگ فراق...رنگی از داد سکوت...
اشک من جاری شد...جای تو خالی بود...
عکس تو در طاقچۀ کوچک قلبم خندید
شعر دلتنگی من سخت گریست
روز تنهایی من بی تو گذشت...
بی تو نوشت...
بی تو شکست...

کسی نه زنگ بزنه نه اس بده واسه دلیل خواستن چون جواب حتی خونوادمو نمیدمو فقط عشقمو میخوام... فقط منتظر برگشتشم... حتی اگه سالها طول بکشه...

کجایی عزیزم؟
درسته عشق تحمیلی نیست اما یقین دارم دوسم داری نازنینم...
نرو...
آخه واسه چی؟ بیا دلیل بگو حداقل حرف بزنیم عزیز نفسای من...
با چه صدایی فریادت بزنم تا نری؟
بگو..
تو مریم منی...
چشامو کور کن تا نبینم سری رو که رو شونه هات فرود میاد و از نوازش ناز دستات جون میگیره...
یکم نگرونم شو...
بخدا حالم خوش نیست...
همون روزی که میگی 24 ساعت نبودمو طبق قولی که خود خودم بهت داده بودم که اگه یه 24 ساعت محمدت ازت حوالی نگرفت پس شک نکن که مرده من فشارم 8 بود و بیمارستان بودم... به نظرت بوی زنده بودن میدادم؟ گل من؟ نرو دیگه...
بابا تو همه دار و ندار منی... کجا میخوای بری؟
حالا که میدونی از خونوادم برام عزیزتری میخوای تنهام بذاری؟
یه عمر داد سکوت قلبو بهم هدیه بدی؟
نرو تو رو به قرآن...
مریم نرو...
مریم من بره؟ کجا آخه؟
من که با شونه هاتو دستای نازنینت انس دارم و اشک چشم...
کجا؟ هوم؟
نرو دیگه وجود من...
برگرد تا زندگی کنیم...
من دوستت دارم...
بیشتر از هرکسی...
نرو...

شب جمعه و شاخه گلی واسه شاه گلای دنیا... ![]()
بخدا دارم اشک میریزم... برگرد...