چيزي نمونده بود...
داشتيم واسه هميشه از هم جدا ميشديم...
يكي كله شق تر از ديگري...
اينكه سر چي بود!؟!؟!؟
سر بدي من...
من بد بودم...
بد بودم كه داشتم فاصله مينداختم...
اون داشت ميرفت...
فرشته من داشت ميرفت...
اون برام اشك ريخت قوربون چشاش بشم...
ميگه نميدونم اما خودشم نميدونه كه چشام همين الآنشم از اشك پف كرده...
خدا لالم كن...
خدا كورم كن نبينم مال كسي غير من باشه...
بكش منو...
خدا كاش انگشتامو ميشكوندي تا همچين جمله اي رو تايپ نكنم...
مريم داشت ميرفت...
مريم...
زندگي من...
ميرفت...
و از فردا برام آرزوي مرگ بود...
درس تعطيل...
زندگي تعطيل...
قلب و احساس تعطيل...
انسان بودن تعطيل...
يك دست لباس مشكي...
كمترينش سيگار روي لبي كه در حسرت بوسه به لباي عشقش به كام سيگار قانع شده...
قدم زدن...
وقتي يكي در احساس و عشق و قلبشو ببنده و لطافتو فراموش كنه خيلي زود تبديل به مرده متحرك ميشه...
بعد از مدت كوتاهي مرگ تو جايي كه شايد درست نباشه گفتنش...
اگه ميرفتي مسيرم اين بود...
تازه خوش بين بودم...
و شايد خودكشي كه گاهي دردشم ناديده ميگيرم براي راحت شدن...
همه اينا به كنار...
خدا؟ كاش عليلم ميكردي كه ننويسم اين جملاتو...
اگه ميرفتي كي همدمت ميشد؟
كجا ميخواستي بري؟
واسه چي؟
غريبه...
دستاش نوازشگر تو...
لباش گرمكن لباي تو...
لبخندش اميدت بشه...
خدا ميبيني چقدر بي غيرت شدم كه حتي دارم به اينا فكر ميكنم...
خيلي لجنم...
خيلي كثافتم...
خيلي عوضيم...
هيسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس...
الآن وقت انتقام از خودمه...
خيلي آشغالم كه توان اين تصوراتو دارم...
د آخه خدا مريم منو ازم بگيري كه چه حالي ببري؟
من نميخوام از دستش بدم...
اگه بره من چه خاكي به سر خودمو زندگيم بريزم؟
چه غلطي كنم؟
خدا ازم نگيرش...
تو صدو بيست و چهار هزااااااااااااااااااااااااارتا پيغمبر داشتي هميشه باهات بودن و بهشون مينازيدي...
به من ميخندي خدا؟
بايدم بخندي...
من همين يكيو دارمو بهش تا دنيا دنياس مينازم...
میخوای بگیریش نامرد؟
نگيرش ازم...
من بهش دل بستم...
خدا؟ ازم نگيرش...
مريم...